سادگی را می نویسم عادتی ساده ترین
زندگی را می نویسم مظهر دلدادگی
ساده بودن ساده است در پیچ و تاب حرفها
سادگی آنست که ساده بود به رسم زندگی
ام دی آ

سادگی را می نویسم عادتی ساده ترین
زندگی را می نویسم مظهر دلدادگی
ساده بودن ساده است در پیچ و تاب حرفها
سادگی آنست که ساده بود به رسم زندگی
ام دی آ

بدل هست مرا غم که گفتن ندارد
چه گویم از این غم شنفتن ندارد
که گوید که با کس غم دل توان گفت
از این غم چه گویم که گفتن ندارد
ببین غنچه خنده روی لب من
که بی رویت ای گل شکفتن ندارد
نشسته غبار غمت بر دل من
غبار غم عشق رفتن ندارد
شبی نیست کاید بچشمم دمی خواب
که شب بی خیال تو خفتن ندارد .
ام دی آ
شبي در انتهاي كوچه تاريك تنهايي ،همان جايي
كه مرز مبهم پايان و آغاز است ، تو را ديدم
نشسته روي نیمکت در خراب آباد تنهايي و سر
بر سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم
نا مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويراني
يك عشق و تو تنها ترين تنها و من بي خبر
از قسمت فردا و چندي در كنار هم نشستيم و
نگه كرديم و تو فرياد هاي بي صدايي را كه در عمق
نگاهم بود ، حس كردي و اين حس لطيف و
مبهم و ساده سر آغاز دوستيمان شد .... و بعد از
چند وقتي تو به من گفتي خداحافظ و اين بود آخرين
حرفت و من را در خراب آباد تنهايي رها كردي
و من در سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم نا
مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويرانی
يك عشق و ...
ام دی آ

خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن
ام دی آ

دریغ از شب که اندازد به یادت لحظه ای من را
نه در خوابت دگر گنجم، نه ام پرسی تو حالم را
در آن هنگام بی هنگام ، خرامان می گذشتی تو
چه آسان می ستاندی دل ، چه آسوده قرارم را
چو خورشیدی که بگریزد ز دام تیرگی هر شب
فروزان می شدی گهگاه و می بردی تو خوابم را
که گوید این کویران را ، نشاید فکر روییدن
بیابان دیده بودم خویش و اینک برگ و بارم را
دلم هرگز نمی لرزد از این رسواییش هر بار
اگر درمان شود اینگونه رسوا کن تمامم را
به شبها بسته بودی دل ، و شبها از تو عاشقتر
از این دلبستگی هرگز ، ندیدم بامدادم را
هلا ای آنکه کوچیده ز چشمان تو تصویرم
به جز در بند افسونت ، نمی یابی نگاهم را
به پر پر های گلبرگان ، نوشتم باز می گردی
اگر چه نیک میدانم ، نمی گیری سراغم را
ام دی آ

رفت تنها آشنای بخت من
رفت و با غمها مرا تنها گذاشت
چون نسیم تند پو از من گریخت
آهوانه سر به صحراها گذاشت
ماه را گفتم که ماه من کجاست؟
گفت : هر شب روی در روی من است
در دل شب هر کجا مهتاب هست
ماه تو بازو به بازوی من است
باغ را گفتم که او را دیده ای ؟
گفت : آری عطر این گلها از اوست
لحظه ای در دامن گلها نشست
نغمه ی جانبخش بلبلها از اوست
چشمه را گفتم از او داری نشان ؟
گفت : او سرمایه ی نوش من است
نیمه شبها با تنی مهتابرنگ
تا سحرگاهان در آغوش من است
ای رمیده ! ای گریزان عشق من !
چشمه ای ؟ نوری ؟ نسیمی ؟ چیستی ؟
با همه هستی و با ما نیستی
ام دی آ

كنار عشق كنج بام احساس
سكوت عنكبوتي تار بسته
به دور غنچه هاي مهرباني
حصاري با نگاه خار بسته
نمي دانم چرا آن شب تو با ما
از ايمان نگاه عشق رستي
نمي دانم چرا بر كنج ايوان
زدي گلدان حافظ را شكستي
شبي با لفظ تلخ كينه و قهر
بر پروانه ها را ترك كردي
تمام عشقها را زهر دادي
و اين ويرانه ها را ترك كردي
هنوز اما صداي پايت اينجا
به روي سنگها احساس دارد
در اينجا عشق يادت باشد اي دوست
سكوتي با نگاه ياس دارد.
برای او که هنوزهم...
نازنينم چه دعا بهتر از اين:
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد

خودت شعر مرا افشا کن ای دوست
خیال مرده را احیا کن ای دوست
من این غمنامه را با خون نوشتم
خودت این نامه را امضا کن ای دوست
من و تو جدا ، زهم بی خبریم
هر دو دنبال دل گمشده ای در گذریم
ما که محتاج نفسهای همیم آه ! چرا
از تن یخ کرده هم می گذریم
ما دو کبکیم هوا خواه هم اما ....افسوس
پرپرواز نداریم که بی بال و پریم
آسمان یا که نفس آه ! چه فرقی دارد
پر پرواز نداریم که بی بال و پریم
ام دی آ

امشب که شعله می زند ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرار م و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مردم برای تو
من راضیم به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
ام دی آ

من امشب با هجوم اشک می گویم
دلم از روز و شب تنگ است باور کن
غزلهایم همه لبریز اندوه اند
نگاهم بی تو بی رنگ است باور کن
میان دفتر عمرم هزاران حرف بی معناست
ولی افسوس قلب ، واژه های سنگ است باور کن
نمی گویم تو را از یاد خواهم برد
ز تو غافل شدن یک عالمه ننگ است باور کن
دلم از جنس یک نیلوفر آبیست
دل تو نازنین مثل گل سنگ است باور کن
ام دی آ

آسمان بود وستاره ، دل برایت تنگ شد
طرح تصویر تو در رویای من پر رنگ شد
خواستم چیزی شبیه چشم تو پیدا کنم
ناگهان بین مه و خورشید و اختر جنگ شد
صبح می آمد زمان دیدنت نزدیک بود
ناله های قلب من در سینه مثل زنگ شد
اشک هم آن شب به شوق دیدنت بیدار بود
کرد تاخیر آنقدر تا در گلویم سنگ شد
یاد تو حس عجیبی را به من بخشیده بود
دفتر شعرم پر از تشبیه خوش آهنگ شد
ام دی آ

دلم به وسعت تنهایی زمین تنگ است
در این زمان که محبت اسیر نیرنگ است
کسی به لحظه پرواز دل نمی بندد
که مرگ پر زدن از ترس بارش سنگ است
چه حکمتی ست خدایا دراین سکوت غریب
که غصه های من و شب همیشه یکرنگ است
نبرد عشق و جدایی ،گریز های نگاه
برای کشتن احساس روز و شب جنگ است
درون صفحه نقاشی نگاه زمین
دل سپید صداقت میان صد رنگ است
اگر چه دورترین راه ، راه ایمان است
و تا نشانی باران هزار فرسنگ است
برای خوب رسیدن هنوز فرصت هست
اگر چه زندگی از انتظار دلتنگ است
ام دی آ

بی حضور تو نامم صبوری می شود
دل به تنهایی زدن اوج صبوری می شود
با خیالت می نویسم واژه های فرد را
دیدنت این روزها هر دم ضروری می شود
گرچه تصویر تو را شفاف می بینم ولی
شیشه های مات هم گاهی بلوری می شود

من اشک سکوت مرده در فریادم
«داد»ی سر و پا شکسته، در بیدادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
«نام شب عشق» را که برد از یادم
ام دی آ

باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست
دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست
دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست
صبحــــگاهان که بر ارم نفــــــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست
من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست
کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست
دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست
این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست
چشم از افتاده ترین عاشق خود باز میگر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست
ام دی آ

دوباره ياد تو و آسمان بارانی
غم و شکايت و دلشوره های پنهانی
صدای ساعت و گلدان زرد شيدایی
و دلبری که نمی آید به میهمانی
فرشته ای که زند پر به سوی خسته دلان
ولی نهفته چهر به سيمای پاک انسانی
ام دی آ


بی وفـایی تـا به کـی از پا فتـادم نازنیـن
بر دلـم ازعشق تـو داغـی نهـادم نازنیـن
من که همچون کوه بودم در دیارعاشقان
همچو کـاهم کردی ودادی به بادم نازنیـن
سوختـم در عشق تودیـروز وقتی ناگهان
شعـری از دفـتر تـو آمـد به یـادم نازنیـن
آنقدر نالیدم از دست تو در دامان عشق
تا خمـوش افتـادم و گـویی نـزادم نازنیـن
رفتـی وبا رفتنت در کـوچه باغ سینـه ام
خاطـرات مـانـده را بــر بـاد دادم نازنیـن
ام دی آ

ئئئئئئئ اااااااااااااااااااااااااا...........
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
ام دی آ

شوق پر کشیدن است در سرم قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن
این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی شود به حجم باورم قبول کن
گاه پر زدن در آسمان شعرهایت را
از من از منی که یک کبوترم قبول کن
در اتاق رازهای تو سرک نمی کشم
بیش از انچه خواستی نمی پرم قبول کن
قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی خورد
گاه نامه می برم می اورم قبول کن
گفته ای که عشق ما جداست شعرمان جدا
بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن
آب...
وقتی آب اینقدر گذشته از سرم
من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن
ام دی آ

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا دم
گهی می سوزدم گه می نوازد
ام دی آ

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان ترا می دیدم
کاش از شاخه ی سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی.
ام دی آ