نمی دانستی ...

 

ناز چشم تو کشیدیم و نمی دانستی

پا به پای تو دویدیم و نمی دانستی

پای بند تو شدیم و به تو ما دل بستیم

دل ز غیر از تو بریدیم و نمی دانستی

شور من از لب شیرین شما ریشه دواند

تلخی هجر چشیدیم و نمی دانستی

بال در بال نگاهت به پریشانی محض

در خیال تو پریدیم و نمی دانستی

داغ تو نقش دل ماست شقایق واریم

با دل سرخ شهیدیم و نمی دانستی

با تو بودن هوسی بود که رویایی بود

گر چه که خواب تو دیدیم و نمی دانستی

تو زما دست کشیدی به خدا دانستیم

ما ز جان دست کشیدیم و نمی دانستی

نقطه باز از سر خط نام تو تکرار کنم

گر چه پایان برسیدی و نمی دانستی

 

 

خاطره ها

 

روزها ميگذرند

عشق هاميميرند

رنگها رنگ دگر ميگيرند

و فقط خاطره هاست كه چه تلخ و شيرين

دست ناخورده به جاي مي مانند

زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست...

 

فاصله ها ...

 

شوق دیدار تو در خانه دل منزل کرد

آیه اشک مرا در شب غم نازل کرد

خواستم فاصله ها را ز میان بردارم

دوش تا صبحدمان گریه بی حاصل کرد

نسبت عاشق و معشوق عیان تا نشود

عشق را یار میان من و خود حایل کرد

 

دل ...

 

گفتمش: دل مي‏خري؟!

پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود ...

 

 

دلتنگی های دلی که ...

پر از پرواز بودم روزگاري دور
اما
آسماني نيست امروز از برايم.......
آشياني هم دگر نيست..
سكوتم راز سنگيني به دل دارد
كه گر گويم به سنگي سخت
ناگه خرد خواهد گشت آن سنگ
آري امروز
من دلم پرواز مي خواهد
به دشت آسمان باز
ميان توده انبوه ابر تيره ، ابر روشن
كه تا شايد بماند پيش آنها
غصه هايم تحفة ديروز و امروز وجودم، روزگارم
آري امروز
من، دلم فرياد مي خواهد
ز دست مردمان خوب بخت و تيره بخت روزگارم
ز دست زندگي
از دست تقدير
عجب !
!عجب اين دل تمنا مي كند هر لحظه چيزي را
چه خود مي دوزد و بر تن چه مي پوشد
لباس عافيت
تن پوش عشق
شولاي خوشبختي
و هر دم جامه اي نو
عجب اين دل چه مي بافد خيال خام با خود
چه حسرتها كه خواهد برد با خود
تا سفر
تا روز موعود!!

 

 

 

قسم ...

دوستت خواهم داشت

به همين واژه ی تبدار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين قلب گرفتار قسم

دوستت خواهم داشت

به دل خسته وُ بيمار قسم

دوستت خواهم داشت

به تو و لحظه ی ديدار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين حسرت بسيار قسم

دوستت خواهم داشت

به عيار تو به معيار قسم

دوستت خواهم داشت

به گُلِ سايه ی ديوار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين لحظه ی اقرار قسم

دوستت خواهم داشت

به تو آری ، به تو بسيار قسم

دوستت خواهم داشت

 

آشفته ...

خدايا شاهد تنهايی ام باش

بين غم ها تنها ناجی ام باش

پر پرواز من ديريست بسته

تو بگشا و در آزادی ام باش

اسير موج های تند خشمم

تو آرام دل دريايی ام باش

دل خسته خريداری نداره

تو خواهان صفای ذاتی ام باش

در اين آشفته بازار محبت

تو تنها شاهد ارزانی هم باش .

 

 

 

بی محلی  ...

 

سلام

میشه بعد این همه دوری که برای من یه عمر گذشت  بعضی ها بی محلی کنن

درستش سرشون را پائین بندازند  درست این گونه رفتار کنن

از من میگذره و تو هم مرا فراموش می کنی

 چون جای تو دلت ندارم

ولی بدون تو نزد من همون معبود هستی که دوستش دارم

بدون همیشه که دل شکستن کار خوبی نیست من برای تو امدم اونجا ولی تو یه رفتار دیگه داشتی

مث اینکه  ...

نگار من ...

 

عزیز کی می آیی

مهربونم

فدای تو جونم

 

ای شب ...

 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند که من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر دیگری!

نیومدی ...

 

بازم نيومدي...

عاشق و مجنونت شدم
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي...


گل ...

 

 

تنها با گل ها .... گویم غم ها....

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم؟

به چه

کس گویم شده روز من چو شب تارم؟

نه کسی آید ... نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من...

بشنو امشب غم

پنهانم که سخن ها گوید ساز من...

تو ندانی تنها همه شب با گلها ... سخن دل را می گویم ...

چو نسیمی آرام که وزد بر بوستان

همه گل ها را می بویم من ...

تنها با گل ها... گویم غم ها را ...

چه کسی داند ز غم هستی چه

به دل دارم؟

به چه کس گویم شد روز من چو شب تارم؟

گل ابری ... سرگردان...

می گرید چشم من در تنهایی ...ای روز شادی ها کی باز آیی؟

امشب حال مرا تو نمی دانی... از چشمم غم دل تو نمی خوانی ...

تنها با گل ها... گویم غم ها را....

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم ؟

به چه

کس گویم شده روز من چو شب تارم؟

 

چشم به راه ...

 

 

عزیز همیشه در نبودنت انتظار می کشم

                                       تا زمانی که سو ء چشمم را از دست بدهم

هدیه ...

 

بعضی ها باگرفتن هدایا فکر می کنن همه چیز را از آدم می گیرند ولی نمی دونن خاطرات را نمی شه از کسی گرفت

نویسنده ...

 

سلام

این وبلاگ تنها یه نویسنده بیشتر نداره اونهم با هزاران درد و غم ...

انتظار  ...

 

چشم انتظارم تا تو بیائی

 

خلوت تنهایی ...

 

 

درکنج خلوت تنهایی

در پرسه های سیاهی

در روزهای خالی از سلام

 

من مانده ام و ترانه و بی تابی

من مانده ام و یک فاصله دلتنگی

من ماندهام و شمارش لحظه های نیامدن

نمی دانم

کدامین کوچه راز و نیاز مرا نشنید

که سایه تو را ربود و

مرا به دست تنهایی ها سپرد

 

اما

نازنینم تو بدان

 

در تراکم نیایشهای بغض آلود

در کنا قاب خالی ازعکست

برای نزول دوباره چشمانت

و صدای مغرور نگاهت

به خیال گرم فردا

امروز را خواهم کشت

و رویاهای قانعم را

با خیال تو

خوشبخت خواهم کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشا  ...

 

سلام

خوشا به حال بعضی دلها که همه وقت به فکر خودشون هستن خود حق دارند

کند ...

 

مي روي تا اشك حسرت ديده ام را تر كند!

مي روي تا داغ هجرانت مرا پرپر كند!

داغ هجران را تو پنداري كه آسان است وسهل؟!

كو...!! كه تا قلب تو اين احساس را باور كند

واي بر اين دل كه بايد در تمام زندگي

با اميد خاطراتت زندگي را سر كند

سفر ...

رفت و احساس مرا با خود نبرد

پنجه های التماسن را فشرد

گریه کردم تا حوالی سفر

که بیا تنها مرا با خود ببر

یاد تو هر شب صدایم می کند

در کنار شب رهایم می کند

 تو سکوت مبهم آیینه ای

یک غم دیرینه در آیینه ای

 تو چه هستی لطف بی پایان عشق

یاور شبهای بی باران عشق

من به یاد عشق تو فانی شدم

 طرحی از اندوه و ویرانی شدم

سردی رخسار زردم راببین

این گل پژمرده از غم را بچین

 

 

 

 

 

گریه ...

علت گریه را نپرس 

خودت بهتر می دونی ...

دونه ...

 

 

تنهای ...

 

 

 

 

  فقط به خاطر تو

 

یار ...

 

 هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند.

در مکتب عشق  خوشونت جائی نداره

ناله دل ...

 

یکی قضاوت میگنه ولی بدون حضور متهم و قاضی

این درست ...

معنی دوستی ...

 

غزل دوستی زندگی در حصار ثانيه هاست

مرگ در آن سوی زمان پيداست

ای دل از اين زمين چه می خواهی ؟

ساحل عشق در دل درياست

اشكها هم دروغ می گويند

چقدر چشم های من تنهاست

حجله ی عشق را بياراييد

شانه ام ميزبان خنجر هاست

معنی ی دوستی و يكرنگی

چند نقطه ...چقدر بی معناست !