دل ...
گفتمش: دل ميخري؟!
پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود ...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 15:25 توسط غریبه تنها
|