ديشب ای بهتر زگل در عالم خوابم شکفتی
شاخ نيلوفر شدی ، در چشم پر آبم شکفتی
شام ابر آلود طبعم را دمی چون روز کردی
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفت
خوابگاهم شد بهشتی ، بسترم شد نوبهاری
تا تو ای بهتر زگل! در عالم خوابم شکفتی
نيلوفرم...!
عزيز بسيار دور افتاده از من
بی تو هيچم ، هيچ همچون سال بی ايام خويش
بی تو پوچم ،پوچ همچون پوست ، بی بادام خويش
ای تو همچون غنچه، عطر عصمتم را پاسدار
ای پناهم داده در خلوتگه آرام خويش
ای تو روشن تر از هر مقياس ، با ديدار تو
ديده ام صد کهکشان خورشيد را در شام خويش
در خزان عمرم و در سينه پروردم بهار
در شکفتم از شکفتن های بی هنگام خويش
آشنای پيکرم دستی به جز دست تو نيست
گرچه نام ديگری را بسته ام بر نام خويش
ام دی آ