با تو تنها می شود  معنی هستی را چشید
در ره نا منزلی  در منزلت ماوی گزید
با تو آسان می شود  از در بدر بودن گریخت
سر به روی زانوان  از بی کسی اشکی نریخت
ای طلوع هستی ام  آسان چه تابیدی بتاب
سر به روی سینه ام  تا جان به تن دارم بخواب
از طلوع هستی ات  نوری به شبهایم بریز

تا ابد با من بمان از من و عشق مگریز

سر به روی سینه ام ، تا جان به تن دارم بخواب

 

حرفهايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر کس
به اندازه ي حرفهايي ست که براي نگفتن دارد.....


و کتابهايي نيز هست براي ننوشتن
و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
که بايد قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم


و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم
و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت.......

 

 

با سلام

خدمت تمامی دوستان

از این لحظه من نیستم برای آپ شرمنده  شماها میشم .

دیگه نمی تونم این وبلاگ را ادامه بدم خسته شدم .

از خود سیر شدم .

می سپارمش به اونی که...؟!

تا اطلاع ثانوی


بوديم و کسی پاس نمی داشت کی هستيم
باشد که نباشيم و بدانند که بوديم!!!!!

غریبه همیشه تنها ، عارف کوچک شما

 

 

آرزو ...ای آرزو ! ای سرچشمه هستی ! ای مایه ی خوشی و سعادت بشر ! ای شراب روح !

ای لطیف تر از نسیم و شدید تر از طوفان ! آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بوده ای ؟

پروردگارا ! در این جهان آرزو چرا کلبه ی کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب من کرده ای؟

کاشانه ی کوچکی که در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد .

کلبه ی خونینی که جز تقدیر در آن راهی نباشد.خانه ی ویرانی که در آن جز اشک و صبر

همدم و مونسی را صاحب نیست .

عزیز دل ! دلم می خواهد هر لحظه و هر ساعت تو را نظاره کنم. تو را به هر آنچه که زیباست

تشبیه می نمودم اما لحظه ای بعد افسرده و سر افکنده می شدم زیرا این زیباییها هستند که شبیه تو اند.

تو خود الهه زیبایی هستی . خواستم تو را به ماه تشبیه کنم اما جز رنگ مهتابیت چیزی در آن نیافتم .

می خواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم بیایی .

می خواستم که روبرویم بنشینی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نیم شکفته ات تماشا کنم و

 نفس گرمت را ببویم چون سالیان سال همنفسی چون تو نداشتم  . اما افسوس که تو اشکها و حسرتهای مرا نمی بینی !

 نمی بینی که درخنده های من آهنگهای ناله پنهان است .

اکنون تو ای جان شیرین ! بیا بنشین تا بگویم که امروز دیگر وقت اعتراف است .

وقت آن رسیده که بدانی روح من هستی و حقیقت من !

چنانکه یک گل احتیاج به آفتاب دارد من هم برای زنده ماندن به عشق تو محتاجم  عشقی که همیشه محتاج آن بوده و هستم .

کاش هم اکنون پیامی از جانبت می گرفتم تا اشعه ی آفتاب امید بخش ، حزن و افسردگی ام را

پایان دهد و این قلب شکسته ام به امید تو ، به امید عشق تو بار دیگر حرکت از سر گیرد و به

 ادامه ی حیاط امیدوار تر شود.برای من کور بودن و ندیدن آفتاب سهل است

 اما دور بودن و ندیدن تو را نمی توانم تحمل کنم . تو آن چشمه ی نوشی پس ای مایه ی حیات من !

فراموش نکن که جز تو من کسی را ندارم . به غیر از تو به مهر دیگری پایبند نیستم .

پس مرا تنها مگذار .این را بدان که هیچ گاه فراموشت نمی کنم  اما با وجود این هیچ گاه

با گفتن این حرفها نمی خواهم آزارت دهم

این را بدان که سعادتمندی تو در همه حال تنها آرزوی من است !

 

 

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
 
 

چرا عزیز  گذاشتی  رفتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای کاش تو دنیا بی وفای وجود نداشت

تا ارزشی برای دوست داشتنها باقی می موند

 

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 

 

 

 

 

هفت نصيحت  از مولانا :

 

1 ) گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن

(مثل رود)

 

۲ ) باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

 

3 ) اگركسي اشتباه كردآن رابپوشان

(مثل شب)

 

4 ) وقتي عصباني شدي خاموش باش

(مثل مرگ)

 

5 ) متواضع باش و كبر نداشته باش

(مثل خاك) .

 

6 ) بخشش و عفو داشته باش

(مثل دريا )

 

7 ) اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش

(مثل ایینه).

 

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم

و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم

تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد

دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم

و یا یک تابلوی ساده.....

که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز

و این نقاشی دنیای تنهایی

بماند یادگارخستگی هایم

و می دانم که هر چشمی نخواهد دید

شهر رنگی من را

چرا که شهر من شهر فرشته ها ست...!!!!!!!!!!!

 

یادم باشد...

 

يادم باشد جواب كين را  كمتر از مهر و جواب دو رنگي را  كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم


يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…


يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان


يادم باشد زندگي را دوست دارم


يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد
به اسرار عشق پي برد و زنده شد


يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم


يادم باشد زنده ام...

 

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته

صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت

خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند    .


فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد

بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،

چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.


فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .


هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون

افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز

قلبش زنده و بالدار بود .

آري مهربانم ، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو .
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز

الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .

آري مهربانم ، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم

دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من
!

 

 

بيا با هم تماشا كنيم
خواب لطيف گل سرخ و
بيا باهم ببينيم
همه چيزهاي زيبا را
از پنجره اي كه من برايت گشوده ام

رو به آسمان نيلگون عشق و درياي مواج ِ مجنونم
كز آن پيداست
همه گلهاي باغ گلگـــــونم
گر تو بيايي

هر دو باهم از آن پنجره پر خواهيم گشود
رو به آسمان
و از پل رنگين خواهيم گذشت
رو به سوي خوشبختي...!

تا بيكران
تا آفتاب و كهكشان
تا آن سوي هر زمان ................!

طلوع مشرقي آن سوار نزديك است

                             غروب شب انتظار نزيك است

 

فرخنده ميلاد با سعادت فخرعالم امکان، آخرين منجي عالم بشريت، دوازدهمين مهر سپهر و ستاره فروزنده آسمان امامت و ولايت، قائم آل محمد(ص)، صاحب العصر و الزمان، حضرت حجه بن الحسن العسکري، امامنا المهدي (عج) بر شما منتظر ظهور حضرتش مبارکباد.

 

گاهي خنده ، گاهي گريه ، آخه اين چه کاريه
                         سرم از غم ، تو گريبون ، اين چه روزگاريه
 
بعد تو اين دل رسوا ، به کسي دل نمي بنده
                          ديگه از غصه رو لبهام ، نمي شينه گل خنده
 
گاهي خنده ، گاهي گريه ، آخه اين چه کاريه
                              سرم از غم ، تو گريبون ، اين چه روزگاريه
 
آسمون قلب عاشق ، افقش رنگ غروبه
                              اون وفا و مهربوني ، اگه برگرده چه خوبه
 
بي تو دل هر شب و هر روز ، مث يه مرغ اسيره
                               بعد تو دل توي سينه ،دوست دارم تنها بميره

چیزی بگو عزیز ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، شعری را شکار کند برای روز مبادا !

آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل ، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این همه آلاله ،
 
دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...

چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا : بن مایه حیات و نادیدنی !...

لب تر کن تا دیده تر نکنم !....

(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))...
 
 
 

 
 
مرگ ماهیگیر
 
 
آسمان میگریست...

و هنگامی که ماهیگیر ٬ بخاطر نان خانواده مختصری که داشت ٬ پای شکننده ی مرگ را به زنجیر اموج دریا ی مست می بست...

در آنطرف ساحل ٬ سکوت کلبه ماهیگیر را ٬ ناله شبگیر دختر چهار ساله اش ٬ آهسته ٬ در هم شکست:

دخترک ٬ در حالیکه با نگاه نگران ٬ در چهار سوی کلبه پی پدر خویش میگشت: با ناله ای حزین از مادرش میپرسد که : ((ماما...بابا جونم...برنگشت ؟!))

در حقیقت ٬ او پدرش را نمیخواست...

او ماهی کوچکی را میخواست که پدرش هر شب ـــ پس از مراجعت از سفرهای شبانه ی دریا به او به دختر نازنینش ٬ هدیه میکرد ...

و تا سپیده صبح ٬ دخترک بینوا ٬ با نگاه بیگناه ٬ پی باباجونش گشت.

و تا سپیده صبح ٬ باباجون دخترک ٬ ماهیگیر بی پناه ٬ از دریا بر نگشت...

چند ساعتی بود که دیگر :

آسمان نمیگریست ... و دریا ٬ خاموش بود ...

باد های سرگردان خوابیده بودند ...

طوفان هم خوابیده بود ...

و آفتاب ٬ ساعتها پیش ٬ طومار حکومت شاعرانه ماه را در بسیط افلاک ٬ در هم نوردیده بود ...

و از ساعتها پیش ٬ همسر تیره بخت ماهیگیر ٬ دختر چهار ساله اش  بدوش در بسیط ساکت و ماتمزده دریا ٬ ساحل به ساحل ٬ سراغ همسر گمشده اش را میگرفت...

و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت ٬ بطور وحشتناکی لال شده بود ...

و سه روز و سه شب ... پی ماهیگیر گشتند ... تا آنکه :

غروب سومین روز ٬ لاشه یخ بسته او را لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران (تور) مینامند ٬ در گوشه  ی ناشناسی از سواحل آشنا ٬ یافتند ...

و در بساط او همراه با جسدش ٬ جز یک ماهی کوچک که لابلای مشت یخ زده اش جان می کند ٬ هیچ نیافتند. 

 

 

بهترينم تو بمان من می روم...تو بمان!

من می روم...

 

اینبار من کوچ می کنم...

می روم تا تو هوای رفتن نکنی..

 

می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی

من می روم.

 

اما تو را به باران سوگند...

آن زمان که نازنینت دور شد از نگاهت

 

آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت

هر زمان که باران را باریدن گرفت

 

من را به یاد آور...

تنها همین...

 

 

 

کاش مي شد که کسي مي آمد
اين دل خسته ما را مي برد!

چشم ما را مي شست


رازلبخند به لب مي آموخت
کاش مي شد که غم و دل تنگي
راه اين خانهء ما گم ميکرد


و دل از هر چه سياهي ست رها مي کرديم
کاش مي شد دشنام
جاي خود را به سلامي مي داد !


گل لبخند به مهماني لب مي برديم
بذر اميد به دشت دل هم
کاش مي شد که کسي مي آمد


باور تيرهء ما را مي شست
و به ما مي فهماند
دل ما منزل تاريکي نيست

 
سینه ی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم ، ولی پرواز را گم کرده ام

رونق انجام من در خانه ی آغاز ماند
چل کلید خانه ی آغاز را گم کرده ام

چاروقم سر ، پای تندر ، بی اگر دروازه باز
آه ... اما رفتن تک تاز را گم کرده ام

در نمازم ، راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام ، همراز را گم کرده ام

همنوا با خویش بودم در گذار زندگی
هم نوا و هم نواپرداز را گم کرده ام

های و هویی دارم و در غربتم با این خروش
سازم اما زخمه ی دمساز را گم کرده ام

چشم در راهم ، نگاهم بیکران را آرزوست ،
حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام

کودک شیطان عشقم ، درس و مشقم عشق و عشق
راه مکتب خانه ی شهر خودم گم کرده ام
 

دستها بالا بود ، هر كسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر كس كه رسيد ، داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من كه رسيد سهم من يخ زده بود

سهم من چيست مگر يك پاسخ، پاسخ يك حسرت

 

سهم من كوچك بود قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت، وسعتني تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود كه بي پاسخ ماند.........

 

 

 

 

بزرگترین اقیانوس آرام است .پس تو هم آرام باش تا از بزرگترین ها باشی "

♠♠♠

" در زندگی تنها دو مساله ی مهم یافتم :زیبائی و حق . زیبائی که در دل عاشقان است و حق که در بازوان کارگران ."

♠♠♠

" انسان وقتی انسان است که خودش را معیار همه چیز نداند و باور کند که ممکن است خیلی ها خیلی چیزهارا بهتر از او بفهمند."

♠♠♠

" راه شناختن خدا عشق ورزیدن به اوست . به خدا عشق بورز و طبق خواست او زندگی کن ."

♠♠♠

" دو مرد از پشت میله های زندان بیرون را نگاه کردند یکی تاریکی را دید و دیگری ستاره ها را ."

♠♠♠

" قبول اشتباه متواضع ترین راه نشان دادن رشد فکری است ."

♠♠♠

" اگر خدا بخشنده نبود بهشت خالی می شد ."

♠♠♠

" ثروتمند ترین انسان کسی است که خوشی هایش ارزان باشد ."

♠♠♠

" دخیل کردن خداوند در زندگی اغلب به معجزاتی شگفت انگیز منجر می شود ."

♠♠♠

 

باران...

تو ای معشوق
یادت هست؟
همیشه با من از هجر و وفا و عشق میگفتی


و میگفتی
شبا هنگام
زمان بارش باران بیادم باش


به هنگامی که از باران بی پایان هستی خیس می گردی
مرا یاد آر


وگر خواهی بدانی
تا چه اندازه ترا من دوست می دارم
همه آن قطره ها را یک به یک بشمار ...

 

 

باز امشب اين دل ديوانه زنگی

ز نو ميل تو را کرده است

 

نميدانم چه آهنگی است در سازت

که شوری در دلم اين سان بپا کرده است

 

شبی در خواب رويای وصالت ديد به بيداری

ولی تعبير بد کرده است

 

ز هر سو عقل ميگويد مرو بگذر ازين سودا

نميداند دلم اين بار ما را بی سر و گوش وزبان کرده است

 

اگر چه نرگس مستت لباس مهر بر تن داشت

کمان ابرویت تیری به قلب ما نشان کرده است

 

 

تفاوتهاي خون و اشک

1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه .

2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد.

3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه.

4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه.

5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

6.جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه!

7.از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه.

اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن.

                                                                                       ام دی آ

 

در جان عاشق من ، شوق جدا شدن نیست

خو کرده ی قفس را ، میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم ، در پای تو بمیرم

این بار غصه و غم ، از دوش خسته بر دار

من کوه استوارم ، به من نگو نگه دار

عهدی که با تو بستم ، هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ ، هرگز گسستنی نیست

                                                                        ام دی آ

                                

چه ماجرای عجيبيست تپيدن دل

و اهل عشق چه رسواست بين آدمها

 

چه ميشود همه از جنس آسمان باشيم؟؟؟

طلوع عشق چه زيباست بين آدمها

 

ميان اين همه گلهای ساکن اينجا

چقدر پونه شکيباست بين آدمها

 

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چقدر خشکی و صحراست بين آدمها

 

و کاش صبح ببينم که باز مثل قديم

نياز و مهر تمناست بين آدمها

 

بهار کردن دلها چه کار دشواريست

و عمر شوقيست که کوتاست بين آدمها

 

ميان تک تک لبخندها غمی سرخ است

و غم به وسعت يک دنياست بين آدمها

 

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت درياست بين آدمها

 

                                                    ام دی آ

 

 

نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

خوبرویان گر چه مشهورند در دلدادگی

من ولی از جمله ی خوبان جدایت می کنم

تو چون شیرین و من با تیشه ی عشقت شبی

بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

چشمان من غریق اشک هجران تو شد

با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

نازنینا زندگی را بهر چشمان قشنگت باختم

باز هم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم

                                                                         ام دی آ