آرزو ...ای آرزو ! ای سرچشمه هستی ! ای مایه ی خوشی و سعادت بشر ! ای شراب روح !
ای لطیف تر از نسیم و شدید تر از طوفان ! آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بوده ای ؟
پروردگارا ! در این جهان آرزو چرا کلبه ی کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب من کرده ای؟
کاشانه ی کوچکی که در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد .
کلبه ی خونینی که جز تقدیر در آن راهی نباشد.خانه ی ویرانی که در آن جز اشک و صبر
همدم و مونسی را صاحب نیست .
عزیز دل ! دلم می خواهد هر لحظه و هر ساعت تو را نظاره کنم. تو را به هر آنچه که زیباست
تشبیه می نمودم اما لحظه ای بعد افسرده و سر افکنده می شدم زیرا این زیباییها هستند که شبیه تو اند.
تو خود الهه زیبایی هستی . خواستم تو را به ماه تشبیه کنم اما جز رنگ مهتابیت چیزی در آن نیافتم .
می خواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم بیایی .
می خواستم که روبرویم بنشینی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نیم شکفته ات تماشا کنم و
نفس گرمت را ببویم چون سالیان سال همنفسی چون تو نداشتم . اما افسوس که تو اشکها و حسرتهای مرا نمی بینی !
نمی بینی که درخنده های من آهنگهای ناله پنهان است .
اکنون تو ای جان شیرین ! بیا بنشین تا بگویم که امروز دیگر وقت اعتراف است .
وقت آن رسیده که بدانی روح من هستی و حقیقت من !
چنانکه یک گل احتیاج به آفتاب دارد من هم برای زنده ماندن به عشق تو محتاجم عشقی که همیشه محتاج آن بوده و هستم .
کاش هم اکنون پیامی از جانبت می گرفتم تا اشعه ی آفتاب امید بخش ، حزن و افسردگی ام را
پایان دهد و این قلب شکسته ام به امید تو ، به امید عشق تو بار دیگر حرکت از سر گیرد و به
ادامه ی حیاط امیدوار تر شود.برای من کور بودن و ندیدن آفتاب سهل است
اما دور بودن و ندیدن تو را نمی توانم تحمل کنم . تو آن چشمه ی نوشی پس ای مایه ی حیات من !
فراموش نکن که جز تو من کسی را ندارم . به غیر از تو به مهر دیگری پایبند نیستم .
پس مرا تنها مگذار .این را بدان که هیچ گاه فراموشت نمی کنم اما با وجود این هیچ گاه
با گفتن این حرفها نمی خواهم آزارت دهم
این را بدان که سعادتمندی تو در همه حال تنها آرزوی من است !
