چیزی بگو عزیز ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، شعری را شکار کند برای روز مبادا !
آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل ، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این همه آلاله ،
دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...
چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا : بن مایه حیات و نادیدنی !...
لب تر کن تا دیده تر نکنم !....
(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 9:54 توسط غریبه تنها
|