سینه ی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم ، ولی پرواز را گم کرده ام

رونق انجام من در خانه ی آغاز ماند
چل کلید خانه ی آغاز را گم کرده ام

چاروقم سر ، پای تندر ، بی اگر دروازه باز
آه ... اما رفتن تک تاز را گم کرده ام

در نمازم ، راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام ، همراز را گم کرده ام

همنوا با خویش بودم در گذار زندگی
هم نوا و هم نواپرداز را گم کرده ام

های و هویی دارم و در غربتم با این خروش
سازم اما زخمه ی دمساز را گم کرده ام

چشم در راهم ، نگاهم بیکران را آرزوست ،
حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام

کودک شیطان عشقم ، درس و مشقم عشق و عشق
راه مکتب خانه ی شهر خودم گم کرده ام