سفر ...
رفت و احساس مرا با خود نبرد
پنجه های التماسن را فشرد
گریه کردم تا حوالی سفر
که بیا تنها مرا با خود ببر
یاد تو هر شب صدایم می کند
در کنار شب رهایم می کند
تو سکوت مبهم آیینه ای
یک غم دیرینه در آیینه ای
تو چه هستی لطف بی پایان عشق
یاور شبهای بی باران عشق
من به یاد عشق تو فانی شدم
طرحی از اندوه و ویرانی شدم
سردی رخسار زردم راببین
این گل پژمرده از غم را بچین

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۸۵ ساعت 7:36 توسط غریبه تنها
|