هر سواری گم شود اندر غبار خويشتن
آن غبارم من، که گم کردم سوار خويشتن!
بايد از خون جگر گلگون کنم طو مارها
تا بگويم قصه ای، از روزگار خويشتن
بی نياز از هر تعلق بودم اما پيش عشق
دادم از کف آخر کاراختيار خويشتن
پيش پای هر نسيم از بس تواضع کرده ام
همچو بيد آخر شکستم، اعتبار خويشتن
ظاهرم چون غنچه خندان، باطنم گريان چو شمع
مانده ام حيران وسر گردان بکار خويشتن
رو بکوی غير وخو با کنج عزلت کرده ام
زانکه غمخواری نديدم،در ديار خويشتن
قلب خونين را بآرامی تسلی می دهم
دمبدم با گريه های زار زار خويشتن
هيچ ياری طاقت همدردی ما را نداشت
تادمی بنشانمش چون جان ،کنار خويشتن
**هر کسی در اين زمان افزون ز خود محنت کشيد**
**با که بايد گفت،درد بيشمار خويشتن...
ام دی آ

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 13:51 توسط غریبه تنها
|