تو را می خوانم و می دانم
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم و می دانم که هرگز
مرا یارای رفت از این قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست...
ام دی آ

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 10:0 توسط غریبه تنها
|